سه شنبه 14 خرداد1387
خرس ها و سگ ها
بیشتر اتاق هائی که دیده ام چهار گوشه دارند ، اکثرا دیوارهایشان به رنگ روشن است. بکر و دست نخورده جز حماقت گاه و بیگاه چند میخ چیزی بکارتشان را ندریده است . کمتر اتاقی را دیده ام که... کمتر اتاقی را دیده ام که...چگونه بگویم؟ انگار جای پای نگاهی سلطه جو لای ترک های دیوار جامانده است مثل خرسی که با پنجه اش پوسته ی درختی را خراشیده .
- من به تو دروغ نمی گم ... همین جا بود. چرا مثل احمقا به در و دیوار زل زدی؟! تو خیلی آدم شکاکی شدی دنبال چی می گردی؟! با توئم
- عزیزم ...من کی گفتم تو دروغ میگی؟
- نگفتی اما از تو نگات می تونم بخونم . نمی خوای اون لبخند مسخره رو از رو لبات ورداری؟
دستی به صورتم کشیدم ، حق با او بود . خطی در امتداد ِ لب هایم کشیده شده بود ، چیزی شبیه لبخند، مصنوعی تر از همیشه.
- جناب سروان اینجا خونه متری چنده؟
- چی؟
- خونه .. خونه متری چنده؟
- برای چی می پرسید؟
- می خوام بدونم
- نکنه می خواید این خونه رو بخرید؟!
- آره فکر بدی نیست میخرمش بعد می کوبمش به دیوار ِ اتاق خوابمون. نظر تو چیه عزیزم ؟
- این چرتو پرتا چیه میگی؟
- وقتی پسرمون پرسید این چیه بهش میگم این قسمتی از اتاق خوابمونه ، همون خونه ایه که مادرت ...
- خفه شو ... پاک دیوونه شدی
- ...
□
حیاط ِ مدرسه مثل همیشه پر سرو صدا بود. سرو صدائی با ریتمی ثابت و خسته کننده ، عبور ِ صدا ها را از تاروپود ِ لباسم احساس می کردم انگار به پوستم می چسبیدند و کشان کشان به سمت ِ گوشم می خزیدند. بلند گو با همان خش خش و سوت ِ همیشگی شروع کرد به تکرار صدای مردی نسبتا قد بلند با صورتی لاغر و عینکی ته استکانی که از زیر آستین ِ پیراهنش دستی پر مو وچندش آور پیدا بود ، یک دستش میکروفون بود و با دست دیگرش با سیم آن ور می رفت.
صدای زمختی داشت که با ظاهر لاغر و بی جانش هیچ تناسبی نداشت ، مخصوصا وقتی صدایش از آن بلندگوی قدیمی پخش میشد. اما ابهت یک ناظم مدرسه ی راهنمائی را داشت . بیشتر بچه ها از او حساب می بردند حتی من که از شیطنت های نوجوانی بوئی نبرده بودم.
از بلند گو اعلام کرد سر کلاس برویم چشم های ریزش از پشت عینک ته استکانی پیدا بود. دنبال چیزی می گشت ، مثل سگی که دنبال استخوان می گردد. شاید در حرکت نامنظم بچه ها دنبال نظمی مادرزادی می گشت . از بچه ها شنیده بودم آدم درستی نیست به بهانه های مختلف بعضی از بچه ها را به اتاقش می برد و ...
- حسین آبادی حسین آبادی ... با توئم
- بله آقا
- بند کفشات بازه ببندشون ... می خوری زمین.
□
نگاهم نا خود آگاه به این سو وآن سو می دوید ، مثل سگی که بو کشان به دنبال استخوانی می گردد که سال ها پیش زیر خاک پنهان کرده است ، اما ما سگها از زمانی که انسان شده ایم دیگر به راحتی قبل استخوان های زیر خاکمان را پیدا نمی کنیم.
- مطمئنید همینجا بود؟
- بله جناب سروان
- چه مدت تو این اتاق زندانی بودید؟
- از یه روز بیشتر... یه روز و هف هش ساعت
- بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم
- شما تشریف نمی آرید؟
- با شمام آقا تشریف نمیارید
- ...
- خانوم شما تشریف بیارید جاهای دیگه رو هم ببینید نیازی به حضور همسرتون نیست ظاهرا ایشون ...
- نه جناب سروان مشکل خاصی نیست شما بفرمائید من هم بهتون محلق میشم
□
اولین بار در آسانسور شرکتی که در آن کار می کردم دیدمش . ظاهر آراسته ای داشت پیراهنی سفید با راه راه های روشن شاید آبی کمرنگ ، قدش نسبتا کوتاه بود اما از من بلند تر ، بوی ادکلنش تمام محوطه 4 نفره آسانسور را پر کرده بود نگاهی عادی داشت و از زل زدن به چشم هایم ابائی نداشت لبخندی زد و سلام کرد مبادی آداب به نظر می رسید اما بی شرمی تمام نگاه های مردانه در چشم هایش برق می زد.طبقه ی چهارم پیاده شدیم.
- ببخشید خانوم شما کارمند همین اداره اید؟
- بله
- من با آقای فخاری قرار ملاقات داشتم بهم گفتن اتاقشون تو این طبقس می تونید منو راهنمائی کنید
- بله خواهش می کنم همین راهرو رو مستقیم ...
در برخورد اول مرد متشخصی بنظر می رسید بعد ها متوجه شدم نماینده ی یک شرکت تبلیغاتی است که به تازگی با شرکت ما قرار داد بسته است. تقریبا ماهی یکبار سر میزد، احساس خاصی نسبت به او پیدا کرده بودم از زدن حرف های روزمره با او لذت می بردم.
- ازش خوشم میاد برخوردش خیلی شیکه
- من که ازش خوشم نمیاد
- کاش دو سه سال پیش باهاش برخورد می کردم
- چی؟
- ازش خوشم اومده
- دیوونه تو شوهر داری این حرفا چیه می زنی
- مگه چند بار زندگی می کنیم
- چی؟
- مگه چند بار زندگی می کنیم
- ...
□
- آخه من نمی فهمم ، توی این اتاق چیکار داری؟! ...چرا الکی به دیوارا زل زدی؟!
- با جناب سروان برو جاهای دیگه رو هم ببین عزیزم منم الان میام
- بفرمائید خانوم من تمام روزو وقت ندارم منتظر همسرتون بمونم
چشم هایم را بستم ، احساس آرامش عجیبی داشتم.دستم هایم را باز کردم و به دیوار چسبیدم سرمای دیوار پوست صورتم را نوازش می کرد ، کم کم انگشت هایم را جمع کردم و با ناخن هایم روی دیوار کشیدم مثل خرسی که با پنجه هایش پوسته ی درختی را خراشیده تا به خرس های دیگر اعلام کند این قسمت از زندگی سهم اوست.
*********************
حاشیه:
اتفاقی بود چون برگ از درخت افتاد و رفت
دل برید از خاطرات چندم خرداد و رفت
پلک هایش را بهم می دوخت تا پنهان شود
اشک ها را در نگاه ابری اش جا داد و رفت
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:29 توسط : حامد خداوردیان