تبليغاتX
خاکروبه ی کاغذی
خاکروبه ی کاغذی
خاطرات کاغذی سابق
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 22 اسفند1387
من همیشه این/گونه/ ام ...

Walking in Rain
 

بدجور گرفته شهر و باران با هم

من غرق ِ خیال و راه بندان با هم

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

در همهمه ی این همه فرمان با هم

 

از دور نگاهم به خودم می افتد

تصویر من و توئی که خندان با هم↓

 

آرام عبور میکنیم از بغلم

از چشم من و عرض ِخیابان با هم...

 

دنبال من و تو راه می افتم تا

نزدیک دو آشنا که چندان با هم↓

 

مانند گذشته نیستند از وقتی

سرد است نگاه و دست هاشان با هم

 

با دست تو یک مشت گره افتاده

در خط خط ِ پیشانی و فنجان با هم

 

انگار نباید گره ها باز شوند

یک عمر تلاش ِدست و دندان با هم ...

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

بند آمده باران و خیابان با هم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:52 توسط : حامد خداوردیان
دوشنبه 5 اسفند1387
دیشب خدا را ...

دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم

در گرگ و میش سرد تهران خواب دیدم

 

از تختخوابی که نخوابیدم پریدم

پیراهنی سر در گریبان خواب دیدم

 

با چای تلخ و قند قدری بحث کردم

دست خدا را دور لیوان خواب دیدم

 

معنای لبخند پر از شک پدر را

در اسکناسی لای قرآن خواب دیدم

 

می خواستم از فال تلخم دور باشم

انگشت خود را توی فنجان خواب دیدم

 

دیدم کسی تنهائیش را دور می زد

لبخند شب را دور میدان خواب دیدم

 

پشت چراغ قرمزش گل داد و پژمرد

دسته گلی را زیر باران خواب دیدم

 

با ترمز یک زن خیابان بند آمد

دیشب خدا را پشت فرمان خواب دیدم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:51 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 24 بهمن1387
کبک ها هنوز سرشان زیر بهمن است...

 

پنجره پرده را پشت گوش انداخت

دست تکان داد

براي درخت

داشت زمين مي خورد

باد زير بغلش را گرفت

بالا آورد

خودش را روي چارپايه

{مربع}

درخت ها

پايشان را توی يک کفش کرده اند

ميوه ها بايد به جائي نرسند

بهار خاک بخورد

تابستان از ديوار هيچکس بالا نرود

شکوفه ها را بايد در پائيز زائيد

 

برگ

دست تکان داد

برای درخت

داشت زمين می خورد

باد زير بغلش را گرفت

...
ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:23 توسط : حامد خداوردیان
یکشنبه 14 مهر1387
صبح بخیر بخیه ها

بخند ، روي لبانت سكوت روئيده

بخند ، بغض غزل درگلوت روئيده

 

دوباره پيله نكن با خيالبافي ها…

چقدر  دور تو تار عنكبوت روئيده

 

در " آتِنا" ي پس از " رب‍َّنا" نمي بيني؟!

كه دست هاي ِ طمع در قنوت روئيده؟!

 

به حس ناشنوائي شهر طعنه نزن

درون حنجره تار سكوت روئيده

 

عبور آينه از سطر هاي پيشاني

چه سرنوشت بدي در خطوط روئيده

 

براي كشف جديدي سراغم آمده اي

و روي شاخه ي شعرم سقوط روئيده


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:46 توسط : حامد خداوردیان