تبليغاتX
خاکروبه ی کاغذی
خاکروبه ی کاغذی
خاطرات کاغذی سابق
چهارشنبه 31 خرداد1385
باز هم لالایی

باز بر لب جاری

نغمه ی لالایی

مادری خواب به چشمان دو طفلش پاشید

تا که در خواب،خدا سر بزند

بر دل خسته و مسکین دو طفل

تا طعامی به دل کوچک فردا بدهد

تا که سیراب کند جامه عریانی را

بر تن عریانی

 

ولی افسوس که فردا جاماند

و دگر باز نشد

چشم لبریز تماشای دو طفل

بر دل فردا باز

 

باز هم لالایی

باز طفلی خوابید

باز مادر ماندُ

باز دستی خالی

باز هم لالایی


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:43 توسط : حامد خداوردیان
دوشنبه 29 خرداد1385
جامی از خورشید

جامی از خورشید را

شب درین دنیای لبریز از ریا

بر سر سجاده اش سر می کشد

مست از نوراست و دنیا گرگ و میش

چادری از نور بر سر می کشد

 

خانه ها را غرق رویا می کند

می نویسد شعری از چشمان باز

می نوازد  نغمه ای با چنگ دل

می زند چنگی به این آشفته ساز

 

همدم شب زنده داران می شود

هم صدای خنده ای هنگام خواب

خنده ای لبریز از دلواپسی

بر لب آن طفل خرد گشنه خواب

 

خانه ها را یک به یک پر می کند

از فضای گرم آهنگ سکوت

می نویسد بر نگاه خیس خود

من نمی خوابم جهان آسوده باش


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:19 توسط : حامد خداوردیان
شنبه 27 خرداد1385
مرغ اسیر

آه اي مرغ اسير دل من
پر و بالت بشكست
و تو در دام نگاهش ماندي
خسته و بي پر و بال

با كسي حرف مزن
به كسي قصه ي آن روز مگو
تا سرو پاي نگاهت باقيست
تا دلت طاقت ماندن دارد
كه در اين دام اميد هست هنوز
و هنوزم باقيست
آنچه از او برجاست

لب جانت به سخن باز مكن
دل خود را ننويس
روي امواج زمان
كه دلت را ببرد
سيل اشك از پس آن چشم سياه
كه سياهي از اوست
و شب تار من از بابت توست


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:32 توسط : حامد خداوردیان
شنبه 27 خرداد1385
آدمک

آدم اينجا تنهاست

دل پروانه چنين گفت به من

لحظه ي سوختن از عشق به شمع

و من آن لحظه به خود لرزيدم

که چه پست است نگاه من و تو

به صداي وزش خنده ي مرگ

و چه تنگ است زمين

و چه کند است زمان

آدمک توشه ره را بردار

که خدا نزديک است


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:27 توسط : حامد خداوردیان
جمعه 26 خرداد1385
خاطرات کاغذی

باز چشمان دلم پر خطر است

از نگاه دل من باز گذشت

خاطراتش که شده

ناله ای در دل دالان دلم

 

من کنون محو تماشای سکوتش شده ام

تا که شاید گل لب باز کند

و سلامم به جوابی برسد

یا که شاید به نگاهم بتند

چشم او تن پوشی از امید را

 

دل من شیفته اش هرگز نیست

دل من خانه ی اوست

 

بر در دل فرشی از خون،خون دل

گسترانیدم خدایا شاهدی

تا که گامی بر نگاهم بنهد

تا نگاهم پر احساس پریدن گردد


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:56 توسط : حامد خداوردیان
جمعه 26 خرداد1385
کاریکلماتور

اینم چند تا کاریکلماتور که از آخرین کارهام هستن
 

مدادي که کلفت بنويسه سرشو مي تراشن

عينکي که رو چشم نباشه فرصت ديدن نداره

دست از سر من برندار آقاي مو

ماهي هاي حوض خالي تو هوا غرق مي شن

آسمون هر آدمي به اندازه پنجره نگاهشه

خودکار شکايت رو ديوار عدالت از نفس ميوفته


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:25 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
قصه

من از این قصه غمگینم

که با دل کرده بازی ها

دروغی در نگاهش بود

به هر سو برد این دل را

به هر سمتی به هر سویی

دمی شادی دمی غصه

نه آن شادی از آن او

نه آن غمگینی و غصه

برایش آنچه معنی داشت

حکومت بر دل من بود

چه این دل غرق خون باشد

چه لبریز از پریشانی


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:5 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
آی آدم ها

آي آدم هاي لبريز غرور

که به تنهايي من مي خنديد

و نداريد خبر از دل شب

که چه سرد است زمين

وچه خيس است زمان

 

و منم غرقه درياي سکوت

که اگر باز شود بقچه دل

همه ي پنجره ها بسته شود

و شما اشک به سجاده ي  شب مي ريزيد

 

همه خواهيد گريست

به همان خنده که همچون تبري

برتن شاخه ی  خشکم بنشت

و دلم را بشکست

 

وخدا شاهد آن خواهد بود


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:47 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
کوچه خواب

در و دیوار دلم از غم او گشته خراب

خانه اشک سراسر همه آب

و نفس طاقت پرواز نداشت

 

من به تکرار زمان مي نگرم

و چه دور است صداي وزش ناله ي صبح

از پس اين شب تار

 

و چه مات است دل آينه ام

آينه در تب وتاب

از صداي وزش خنده ی سنگ

نشکند شيشه ي خواب!

کودکي گم شده در کوچه ي خواب!

 

عابري دست دلش را نگرفت

طفلکي تنها ماند

اشک در دامن او

تحفه ي اين شب لبريز سکوت


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:19 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
قفس


زندگی چون قفسیست
قفسی تنگ و پر از دلتنگی

و چه احساس غریبیست در آن لحظه که زندانبان را

خواب غفلت ببرد

 

تا در باز قفس لب به دعا بردارد

و مرا بر لب خود خواند و من

پر احساس پریدن گردم

و من آن لحظه به اندازه ی تکرار زمان می خوانم

نغمه ی شادی و سرمستی خود

 

نفسم لک زده  ای زندانبان

چشم لبریز تماشایت را

به دل خواب بهاری بسپار



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:13 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
خزان


چشم ها می ریزد

گریه را در راهت

لب هر پنجره در غصه ی من می لرزد

موسم رفتن این خاطره هاست

رنگ هر برگ وجودم زرد است

و نسیم سردی

می برد یاد تو را از باغم

باغ من رنگ خزان است کنون

و بهارم همه پرپر شده است



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:3 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
چشم براه


باز از راه رسید

قاصدک باز نگاهش به در است

به در بسته دل

دل لبریز سکوت

و دو چشمی که لبانش لرزید

چون که دستان پر از خالی قاصد را دید

و نگاهش خندید:

قاصدک نوبت این نامه ما پس نرسید

قاصدک غصه او را فهمید

با لبانش خندید

با نگاهش بارید

نامه ات در راه است

او چنین گفت به آن طفل اسیر

و به او باز نگفت

آنچه باید می گفت

نامه ات رفته از اینجا

منشین

اینچنین چشم براه



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:52 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
کاش می شد


کاش می شد  آسمان  را  پاک   کرد            دشمنی  را  پای گلدان خاک  کرد

کاش می شد گل به گلدان هدیه کرد           بر  سر   قبر    خیانت   گریه   کرد

کاش می شد شب خدا  را خواب کرد           خواب او را همچو عکسی قاب کرد

کاش می شد  مثل    ابری   ناز   کرد           تا که در  بر  روی  خورشید  بازکرد

کاش می شد  مثل  شبنم  تازه  شد           بر  تن  خشک  زمان   اندازه  شد

 



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:47 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
نامه ای از خدا


از خدا بر مردم دنیا سلام:

صد هزاران نامه دادم  با مرام

از شما پاسخ نیامد یک کلام

 

شایدم من کر شدم گوشم کر است

یا صدای بی صداتان ابتر است

 

شایدم بهتر ز من یار آمده

ورژنی بهتر به بازار آمده

 

دل بریدید از دلم با او شدید

در گلستانم گل بی بو شدید

 

این در منزل هنوزم باز هست

هر که در  خورجین قلبش راز هست



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:39 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 25 خرداد1385
چه کسی؟


به نگاهم مانده

ردی از بودن تو

و صدایم خیس است

خیس اشک و غم تو

مانده در خاطره ام

 

دل من باز شکست

چه کسی بود که درها را بست؟

پشت در جا مانده

دل دیوانه ی من

 

و من از دست خدا خسته شدم

عاقبت آه دلم

می برد خانه ی او را با خود

و خدا باز به تنهایی من می نگرد

 



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:35 توسط : حامد خداوردیان