یکشنبه 28 آبان1385
تابوت آجری
تابوت آجری
خسته ام انگار يک عمرست تنها مانده ام
غرق تابوتي از آجر بوده ام جا مانده ام
پيش چشم کور اين آئينه ها آخر شکست
خرده هائي از وجودم آنچه بر جا مانده ام
بوي غربت از صداي خنده ي لب مي چکد
طعمي از سردي نموري باز اما مانده ام
يک نفر من را از اين سردرگمی بيرون کند
خوب دنبالم بگردد رفته ام يا مانده ام
سردی این کاغذ برفی چه کشدارست و گس
کوله بارم را نبستم لنگ امضا مانده ام
عاقبت آخر شد اما این معما حل نشد
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:49 توسط : حامد خداوردیان
