تبليغاتX
خاکروبه ی کاغذی
خاکروبه ی کاغذی
خاطرات کاغذی سابق
چهارشنبه 25 بهمن1385
من منتظرم دست شما مشت مرا باز کند

 

من منتظرم دست شما مشت مرا باز کند

تا واژه به حرف آید و بی قافیه پرواز کند

 

از وزن رها گردد و آزاد از این قاعده ها

تا مرز تغزل برسد صد غزل آغاز کند

 

در حجم سکوت و کف و هورای سکوت

یک قاصدک از سوی شما هم نظر ابراز کند

 

اما همه خوابست و خیالست شما منفعلی

انگار بخواهی که کسی کوک تو را ساز کند

 

من بی سبب آلوده ی این بازی شاهانه شدم

اینجا چه کسی فکر به حال من سرباز کند؟

 

هر شب به خدا ناز خدا را بکشم چشم براه

شاید که شبی هم برسد چشم شما ناز کند


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:48 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 10 بهمن1385
قاصدک...

 

قاصدک هم قصه ی عشق شما را تا  شنید

عاشقت شد،پشت بر من کرد،از دستم پرید

 

من که توصیفی فقط از رویتان را گفته ام

گرگ شد با این که حتی قرص ماهت را ندید

 

دوست دشمن شد اصولا اتفاقی خاص نیست

باز هم دستت نقاب روی خنجر را کشید

 

گام هایت می نوازد گوش تنگ کوچه را

کاش می شد از خیابان انعکاسش را خرید

 

برگ های عمر من می ریزد و پائیز نیست

دوست دارد فرش سبزی پیش پایت می کشید

 

برگ های عمر من می ریزد و پائیز نیست

کاش می شد زردی این برگ ها را سبز دید

 

برگ های عمر من می ریزد و پائیز نیست

کاش گوشَت خش خش این برگ ها را می شنید

 

ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:14 توسط : حامد خداوردیان