یکشنبه 4 فروردین1387
نامش را نمی دانمآمدم پر بزنم قعر زمین چال شدم
کودکی بودم و یکباره کهنسال شدم
چون پلنگی که پرید از نوک یک برج بلند
عاقبت زیر سُم ماه لگدمال شدم
یک نفر گفت : " چرا تو خودتی توی لکی"
بوق او زد به سرم در خودم اشغال شدم
دیگر آن شور و شر قبل در این عاشق نیست
به دلم خون نرسیدست ... چه بیحال شدم
اصلا انگار خودم را به خودم پس دادم
از خودم خالیم ازاد و سبکبال شدم
***
سرزمین من و تو در تو و من گم شده اند
جمله ها رابط ما نیست ببین لال شدم
بنویسید به آهو / برود از دل من
شیر بی دست و دم و اِشکم و بی یال شدم
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:57 توسط : حامد خداوردیان
