تبليغاتX
خاکروبه ی کاغذی
خاکروبه ی کاغذی
خاطرات کاغذی سابق
پنجشنبه 22 اسفند1387
من همیشه این/گونه/ ام ...

Walking in Rain
 

بدجور گرفته شهر و باران با هم

من غرق ِ خیال و راه بندان با هم

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

در همهمه ی این همه فرمان با هم

 

از دور نگاهم به خودم می افتد

تصویر من و توئی که خندان با هم↓

 

آرام عبور میکنیم از بغلم

از چشم من و عرض ِخیابان با هم...

 

دنبال من و تو راه می افتم تا

نزدیک دو آشنا که چندان با هم↓

 

مانند گذشته نیستند از وقتی

سرد است نگاه و دست هاشان با هم

 

با دست تو یک مشت گره افتاده

در خط خط ِ پیشانی و فنجان با هم

 

انگار نباید گره ها باز شوند

یک عمر تلاش ِدست و دندان با هم ...

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

بند آمده باران و خیابان با هم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:52 توسط : حامد خداوردیان
دوشنبه 5 اسفند1387
دیشب خدا را ...

دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم

در گرگ و میش سرد تهران خواب دیدم

 

از تختخوابی که نخوابیدم پریدم

پیراهنی سر در گریبان خواب دیدم

 

با چای تلخ و قند قدری بحث کردم

دست خدا را دور لیوان خواب دیدم

 

معنای لبخند پر از شک پدر را

در اسکناسی لای قرآن خواب دیدم

 

می خواستم از فال تلخم دور باشم

انگشت خود را توی فنجان خواب دیدم

 

دیدم کسی تنهائیش را دور می زد

لبخند شب را دور میدان خواب دیدم

 

پشت چراغ قرمزش گل داد و پژمرد

دسته گلی را زیر باران خواب دیدم

 

با ترمز یک زن خیابان بند آمد

دیشب خدا را پشت فرمان خواب دیدم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:51 توسط : حامد خداوردیان