شنبه 19 مرداد1387

تولد یک سالگی ...
*************
روزهای رفته برگشتند ، اما نیستی
هجده مرداد آمد ، بین ما ها نیستی
روی دیوار عکستان ما را تماشا می کند
جمعمان جمع است اما ، حیف... بابا ... نیستی
نیستی تا توی ایوان چای مهمانم کنی
چای و ایوان هست ... مثل قبل ... اما نیستی
مادرم با چشم پر خون جایتان را جمع کرد
مثل سابق پهن کردم جایتان را ... نیستی
خواب دیدم زنده ای ، دائی علی هم زنده است
داغدار ِ مرگ ِ بابای ملیکا نیستی
صبح ، گفتم " مادر اونجا جای بابا بهتره"
بغض کردم " آخه دائی هست" ... تنها نیستی
پ.ن: یکسال از مرگ پدربزرگم گذشت
هنوزم باورش سخته
کاشکی یکی واسه ما مرده های بدون قبر هم سالگرد می گرفت.
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:16 توسط : حامد خداوردیان
