من منتظرم دست شما مشت مرا باز کند
من منتظرم دست شما مشت مرا باز کند
تا واژه به حرف آید و بی قافیه پرواز کند
از وزن رها گردد و آزاد از این قاعده ها
تا مرز تغزل برسد صد غزل آغاز کند
در حجم سکوت و کف و هورای سکوت
یک قاصدک از سوی شما هم نظر ابراز کند
اما همه خوابست و خیالست شما منفعلی
انگار بخواهی که کسی کوک تو را ساز کند
من بی سبب آلوده ی این بازی شاهانه شدم
اینجا چه کسی فکر به حال من سرباز کند؟
هر شب به خدا ناز خدا را بکشم چشم براه
شاید که شبی هم برسد چشم شما ناز کند