بروز نشد

 
نگو درخت خاطره
دوباره برگ می دهد
 
غزل،غزل،سکوت من
صدای مرگ می دهد
 
به آسمان نمی رسم
فقط نگاه می کنم
  
به شعر چنگ می زنم
ورق سیاه می کنم
  
نگاه کن ببین که من
به انتها رسیده ام
  
به انتهای ماجرا
چه بی صدا رسیده ام

روزنوشت بنویسید روزگارنوشت بخوانید

امروز پدربزرگم فوت کرد
می خوام اولین غزلی که گفتم رو امشب بذارم همون غزلی که وقتی شب تو بیمارستان پیشش بودم  گفتم
البته واسه خیلی وقت پیش هستش و موضوعش هم ربطی به پدربزرگم نداره
به همین سادگی...
 

                                           

 

جامه ای عریان

ترکه ی   استاد   بر  دستان  تبدارش  ببین

چشم  غرق   ماتم  و  پاهای   افگارش  ببین

خط  خون را بر تن مشق شب او می کشند

جامه ای عریان که می گرید ز انکارش ببین

غنچه ای  نشکفته در باغی پر از جلاد بود

دست   بابا   ناتوان  بر  جسم  بیمارش  ببین

گرچه عمرش بی ثمر اما  پر از افسانه بود

تیر  و  ترکش  آمدند  از  بهر  تیمارش ببین

کوچه دیگر جای بازی های آن کودک نبود

جای  جنگست و تباهی  رنگ و آثارش ببین

می دود   گریان  به  دنبال   نشان  مادرش

گشته  محروم  از  تماشا  یا که دیدارش ببین

مادری  گم کرده طفلش را درون خانه اش

حال  و  روز  تیره  و  اندوه  بسیارش  ببین

گوشه ای گم گشته دستش بر گریبان جنون

رد  خون  را  بر  تن  بی جان دیوارش ببین


 

شهری که عروس کودکی هایم بود

 
قایم نشدیم و آسمان موشک شد
هر گوشه ی شهر قبر یک کودک شد

 

هر خوشه ی بمبی که به ما هدیه رسید

یک نخل شکست و شهر بی خارک شد

 

قربانی آن هزارها  اسماعیل

خونی که بهای نفت با آن حک شد

 

آزاد شد اما به اسارت برگشت

محکوم به حمله های بی پاتک شد

 

یک روز شبیه خنده پر رونق بود

ویرانه و  از بازی لب ها دک شد

 
از برکت او چرخ وطن می چرخد

وامانده  و از حیث بلایا تک شد

 

شهری که عروس کودکی هایم بود

اندازه ی قبر مادرم کوچک شد
 
پ.ن:...