من از لبخند می ترسم ، مبادا مال من باشد

مبادا عکس لبخندی ، درون فال من باشد

 

من از آئینه می ترسم ، من از تکرار بیزارم

مبادا آن منِ خسته ، منِ امسالِ من باشد

 

پُرم از حجم بی مصرف ، پُرم از رنجِ بیهوده

نمی خواهم که این دنیا ، پر از اِشغال من باشد

 

کلاغ ِ پیر می ترسد ، مترسک ، سیر می خندد...

نگاهی تازه می خواهم ، که حسب حال من باشد

 

***

صدای پای رویائی ، در این کابوس می پیچد

که شاید انتهای شب ، درون فال من باشد

 

خودم را ساده می گیرم ، به تختم سخت می بندم

تمام  آسمان  باید ،  اسیر بال من باشد