مترسک ، سیر می خندد

من از لبخند می ترسم ، مبادا مال من باشد
مبادا عکس لبخندی ، درون فال من باشد
من از آئینه می ترسم ، من از تکرار بیزارم
مبادا آن منِ خسته ، منِ امسالِ من باشد
پُرم از حجم بی مصرف ، پُرم از رنجِ بیهوده
نمی خواهم که این دنیا ، پر از اِشغال من باشد
کلاغ ِ پیر می ترسد ، مترسک ، سیر می خندد...
نگاهی تازه می خواهم ، که حسب حال من باشد
***
صدای پای رویائی ، در این کابوس می پیچد
که شاید انتهای شب ، درون فال من باشد
خودم را ساده می گیرم ، به تختم سخت می بندم
تمام آسمان باید ، اسیر بال من باشد
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت 2:0 توسط حامد خداوردیان
|