رخت رسوایی
چه بد
چه بد رختیست رسوایی،که زارد بر تن زارم
دو صد رحمت به عریانی،که پیشش آبرو دارم
من از جانم جدایی را ،تمنا می کنم هر دم
من از این بی سرو سامان،سرو سامان نمی خواهم
به چشم خویشتن اشکی،روان دارم نمی بینم
که اشکم می شود مرحم،و یا سوزد تن و جانم
نمی خواهم دگر یادش،زند زخمی به افکارم
چو من آن زخم کاری را، درون سینه ام دارم
به لب شکوایه بسیار و،به تن طاقت نمی بینم
که لب را تا کنون بستم،به جسمم لب به لب کینم
نگاهم را اگر گیری ، از این دنیای در گیری
دگر هر لحظه می بینی ، لب رو خفته بر زیری
سرآغازی به پایانم ، اگربخشی به الطافت
من آن آغاز و پایان را،همی بخشم به صرّافت
مادر
به" میم" مادران مهر است بسیار که از مهرش بتابد مهر هر بار
"الف" دارد نشان از الفتش دوست جدا از طفل ماند مرگ نیکوست
به "دالش" دستی از دست خداوند که گر دستت بگیرد غصه دربند
به آن" را" داده او را رحم یزدان رحیمی را به رحمت همچو رحمان
تک بیت
چه بد رختیست رسوایی،که زارد بر تن زارم دو صد رحمت به عریانی،که پیشش آبرو دارم
مرا با خود تو هم پیمان نکردی چو بیمارت شدم درمان نکردی
یا من رسم به جانان یا جان رسد به حرمان من را چون ابر تیره جز اشک مرحمی نیست
آخرین دستخط خاکی
ای کودک شاد خنده بر لب
ای طفل غمین خفته در شب
آخر تو از این جهان چه دیدی
سوز دل ما ز رفتنت نیست
از دیده به خلق بستنت نیست
از ماندن ما ز بعد هجرت
کمر خم شد جگر ها پاره پاره
دو صد افسوس برجانم دوباره
تو رفتی ماه این شبها هراسان
چاه تن
امشب نصیبم گشته شب
با اشک و چشمی خون به لب
غمگین و دلواپس دلم
از دست عالم گرم تب
باز از نگاهم می چکد
احساس من با اشک من
احساس من از آن تو
اشکم برای چاه تن
هدیه
هدیه کردم بالی
به دل آدمک چوبی خود
تا به چشمان خدا پر بکشد
چون نگاهش آبیست
و رهاتر شود از قاصدکم
شاید او حرف دلم را ببرد
پیش او شاید نه
کاریکلماتور
اینم چند تا دیگه از کارام که امیدوارم خوشتون بیاد![]()
پاي ميز محاکمه تو کفش سياستمردا نميره
پرنده ي ترسو سروکارش با مولويه
نور خورشيد از کوچه هاي باريک نمي گذره
دسته گل بدشانس سر از قبرستون در مياره
حباب براي مردن تو آب شنا مي کند
سفره ي فقرا بوي يکرنگي ميده
کسي چشم ديدن خورشيدو نداره
طناب دار شدن افتخاريه که نصيب نخ نميشه
چشم براه
باز از راه رسید
قاصدک باز نگاهش به در است
به در بسته دل
دل لبریز سکوت
و دو چشمی که لبانش لرزید
چون که دستان پر از خالی قاصد را دید
و نگاهش خندید:
قاصدک نوبت این نامه ما پس نرسید
قاصدک غصه او را فهمید
با لبانش خندید
با نگاهش بارید
نامه ات در راه است
او چنین گفت به آن طفل اسیر
و به او باز نگفت
آنچه باید می گفت
نامه ات رفته از اینجا
منشین
اینچنین چشم براه
دنیای پوشالی
زمين سرد است و من سرگرم تنهايي
نمي دانم چرا از غصه سرشارم
تهي از رفتن و لبريز از ماندن
نمي دانم چه مي خواهم
دگر فکر رسيدن هم
نمي خواهم
که از ذهنم کند پرواز و او را در بغل گيرد
هزاران حرف در يادم
دگر يادم نمي آيد، چه مي خواهم
از اين دنيا
دگر حرفي نمي آيد
به لب هايم
جهان پوچ است وتوخالي
که صد لعنت بر اين دنياي پوشالي
خواب
ساعت 5 بود 5 صبح دیگه روشن شده بود هوا رو میگم لا اقل دیگه تاریک نبود
گفتم بخوابم نگفتم ولی رفتم آخه فردا ساعت 9 امتحان داشتم
خوابیدم تو خواب دیدم نشستم جلوی کامپیوتر مادرم بهم میگه چرا هنوز نخوابیدی ولی من خوابیده بودم بهش گفتم من الان خوابم تو خواب بیدارم اگه قبول نداری برو تختمو ببین با هم رفتیم طرف اتاقم آره خواب بودم اما تا رسیدم بالا سره خودم خواستم بیدار شم اما نمی شد
گیر کرده بودم انگار روحم تو بدن جا نمیشد داشت قلبم وای میستاد سرم منفجر می شد
نشد منفجر نشد سرمو می گم بالاخره بیدار شدم اما اگه نمی شدم حتما می شد
رهگذر
تن تنهایی خود را بردار
رهگذر خانه ی او رفته از این کوچه برو
به دل خالی این کوچه دگر دل مسپار
او دگر بار دلی را لرزاند
خانه ای ویران کرد
و از آن خانه برفت
تو گرفتار نگاهش شده ای
همچو یار دگری
که کنون خفته به اندیشه دیدارش باز
با لبی تشنه لب چشمه ی ناز
منشین اینجا باز
کوله بار غم و تنهایی خود را بردار
که شدی خانه خراب
به دل چشم براهت قفسی هدیه بده
تا در آن نغمه ی هجران گلی سر بدهد
گوش دل را بسپار
تن تنهایی خود را بردار