باز از راه رسید

قاصدک باز نگاهش به در است

به در بسته دل

دل لبریز سکوت

و دو چشمی که لبانش لرزید

چون که دستان پر از خالی قاصد را دید

و نگاهش خندید:

قاصدک نوبت این نامه ما پس نرسید

قاصدک غصه او را فهمید

با لبانش خندید

با نگاهش بارید

نامه ات در راه است

او چنین گفت به آن طفل اسیر

و به او باز نگفت

آنچه باید می گفت

نامه ات رفته از اینجا

منشین

اینچنین چشم براه